رنجشی
نیست
آدمها
همینند
خوبند
ولی فراموش کار
میآیند
می
مانند
...
می روند
مثل
مسافران کاروان سرا
مثل
ازدحام بی انتهایِ یک خیابان
کسی
برایِ بودن
نیامده
... نمیآید
+
نوشته شده در یکشنبه نهم بهمن 1390 21:43 توسط مریم
|
خداجون کمکم کن ...
سر دوراهی سختی ام ..
خودت کمکم کن ..
+
نوشته شده در یکشنبه نهم بهمن 1390 21:17 توسط مریم
|
در این زمانهی بی هایوهوی لالپرست
خوشا به حال کلاغان قیلوقال پرست
چگونه شرح دهم لحظه لحظه ی خود را
بـرای ایـن همـه نـابـاورِ خیـال
پـرسـت ...
+
نوشته شده در چهارشنبه پنجم بهمن 1390 23:59 توسط مریم
|
آدمـــهــا ، نــمـی فـهمـنـت ....
تـرجـمـه ات مـیـکـنـنـد ؛ آن هـم بـه زبـان خـودشـان
+
نوشته شده در چهارشنبه پنجم بهمن 1390 23:56 توسط مریم
|
از
یک جایی به بعد دیگه نه دست و پا می زنی نه بال بال میزنی ...نه دل
دل میکنی نه داد و بیداد میکنی نه گریه میکنی نه مشتتو میکوبی تو دیوار
نه سرتو میزنی به دیوار نه... از یه جایی به بعد فقط سکوت میکنی..
+
نوشته شده در جمعه بیست و سوم دی 1390 10:56 توسط مریم
|
دلم یه نفرو میخواد....
که ازم بپرسه چطوری؟ ...
منم بگم : خوبم
بعد یههویی محکم بغلم کنه و بگه : دروغ بسه چت شده؟؟!!!
+
نوشته شده در جمعه بیست و سوم دی 1390 10:55 توسط مریم
|
صبـــــــورم ، امـــــا مــــی تــــــرســــــم . . .
می تــــرســــــم از روزی که مجبــــــور شـــــوم ســـکـــوت کنــم . . .
تو آن روز ، برای اولین بار ، مفهوم "دیر شدن " را خواهی فهمیـد . . .
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم آذر 1390 21:3 توسط مریم
|
قلب من با تو بود ...
وقتی رفتی
آن لکه ی سه بعدی قرمزرنگ را هم باخودت بردی !
حالا سمت چپ سینه ام جای خالی تو را حس میکنم ...
مدادقرمز دوران کودکی ام را برمیدارم ...
جای قبلی قلبم یک قلب میکشم
و تویش را رنگ قرمز میزنم
حالا من هم قلب دارم ...
حسش میکنم
و میدانم
بازهم میتوانم عاشقت باشم...
+
نوشته شده در سه شنبه یکم آذر 1390 22:54 توسط مریم
|
حالا که رفته اَم ...
هر روز
پشت پنجره میایستی
به « شاید دوباره برگردد! » فکر میکنی ...
چه فایده !
هیچکس
حتی به اشتباه
دو بار به کوچهی بُنبست نمیرود...
+
نوشته شده در سه شنبه یکم آذر 1390 22:53 توسط مریم
|
شبــهایم پــُــر شــده از خواب هایی کـ در بیــداری انتظارش را دارم
می دانــی بیا بنشین اینجــا تا برایت کمــی دَردُ دل کنم ...
از تو چــه پنهان ، شبهــا در خواب ، رخت ِ عروســی را به تن دارم
کـ دامادش تــویـــی
خوشحال کننــده است نــه ؟
اما همیشــه رخت ِ عروســی ، خبــر از مــرگ بوده !!!
نکنـــد نیاییُ من اینجــا از غصه دلتنگــی ِ نیامدنت
بمیـــرم ؟!!!
تو تعبیـــر ِ خواب بلــدی دلکــــم ؟
بیــا تعبیـــر کن کـ تا تو فاصلــه ایی نمــانده
بیــا و دلخــوشیم را برایم به باور تبدیل کن
فقط بیـــا
بودنتـــ را می خواهم ... "
+
نوشته شده در دوشنبه نهم آبان 1390 23:22 توسط مریم
|
از ماه
لکه ای بر پنجره مانده است
از تمام آب های جهان
قطره ای بر گونه ی تو
و مرزها آنقدر نقاشی خدا را خط خطی کردند
که خون خشک شده
دیگر نام یک رنگ است
از فیل ها
گردنبندی بر گردن هایمان
و از نهنگ
شامی مفصل بر میز
فردا صبح
انسان به کوچه می آید
و درختان از ترس
پشت گنجشکها پنهان می شوند
+
نوشته شده در جمعه بیست و نهم مهر 1390 14:19 توسط مریم
|
دلگیرم ...
از عالم و آدم دلگیرم ...
دوست دارم تنها باشم ...
از همه آدمها بیزارم .........
از خودم از این زندگی و از همه اطرافیانم بیزارم ..
کاش میشد
کاش میشد که نباشم ......
حس می کنم دارم دق می کنم ..
دارم دیونه میشم ..
خدایا کمکم کن ....
فقط تویی که می تونی ..
فقط تویی که بین این همه آدم آرامش بخشی و تکیه گاهم ..
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم شهریور 1390 22:42 توسط مریم
|
خدایا کاش حالم را بدانی
نگاهم را
به چشمانم بخوانی
خدایا دل تو دادی
جرم من نیست
تو عشق را آفریدی
جرم من نیست
اگر در آتشم اندازی از عشق
مرا دوزخ تو دادی
جرم من چیست؟!
+
نوشته شده در جمعه بیست و پنجم شهریور 1390 18:32 توسط مریم
|
بیزارم از این خواب ها
که هر شب مرا به آغوش تو می آورند
و صبح …
با اشک
از تو جدایم می کنند
+
نوشته شده در جمعه بیست و پنجم شهریور 1390 18:30 توسط مریم
|
به جرم وسوسه...::
چه طعنه ها که نشنیدی حوا ::...!
پس از تو...::
همه تا توانستند آدم شدند::...!!!
چه صادقانه حوا بودی...::
و چه ریاکارانه آدمیم
+
نوشته شده در جمعه بیست و پنجم شهریور 1390 18:28 توسط مریم
|
بے تـــــو
چشـــــم دیدن
چیــزهایے را که
با تـــــــو
دیده ام را نــــدارم
+
نوشته شده در جمعه بیست و پنجم شهریور 1390 18:27 توسط مریم
|
هر بار که تورا یاد میکنم
گم می شود تکه ای از من ، در من !
همین روزهاست که تمام شوم
+
نوشته شده در جمعه بیست و پنجم شهریور 1390 18:25 توسط مریم
|
زن که باشی
دربارهات قضاوت میکنند,
در بارهی لبخندت
که بیریا نثار هر احمقی کردی
دربارهی زیباییات
... .........که دست خودت نبوده و نیست
دربارهی تارهای مویت
که بیخیال از نگاه شکآلودهی احمقها
از روسری بیرون ریختهاند
دربارهی روحت، جسمت
دربارهی تو و زن بودنت، عشقت، همسرت
قضاوت میکنند
تو نترس و زن بمان
احمقها همیشه زیادند
نترس از تهمت دیوانههای شهر
که اگر بترسی
رفته رفته
زنِ مردنما میشوی...
+
نوشته شده در شنبه نوزدهم شهریور 1390 0:20 توسط مریم
|
دستم به تو که نمی رسد
فقط حریف واژه ها می شوم !
گاهی هوس می کنم
تمام کاغذهای سفید روی میز را از نام تو پرکنم ...
تنگاتنگ هم بی هیچ فاصله ای !!
از بس که خالــی ام از تو ...
از بس که تو را کـم دارم ...
+
نوشته شده در شنبه نوزدهم شهریور 1390 0:19 توسط مریم
|
صبرکردن دردناکه !
فراموش کردن دردناکتر..!
ولی دردناکتر از همه اینه که ندونی باید صبرکنی یا فراموش!!!
+
نوشته شده در شنبه نوزدهم شهریور 1390 0:17 توسط مریم
|
شبهـــــا زیــــر دوش آب ســرد..
بی صدا رها می کـند,
بــغض زخم هایـَش را...
و هــمه می گــویند...
خــــوش بــــه حــــالـش
چــــه آســــان فــــرامــــوش کــــــرد!!!
+
نوشته شده در شنبه نوزدهم شهریور 1390 0:13 توسط مریم
|
بی تو دلم میگیرد
و با خودم میگویم
کاش آن یک بار که دیدمت
گفته بودم
که بی تو گاه دلم میگیرد
که بی تو گاه زندگی سخت میشود
که بی تو گاه هوای بودنت دیوانهام میکند
اما نمیگفتم
که این «گاه» ها
گهگاه
تمامِ روز و شب من میشوند
آن وقت بغض راه گلویم را میگیرد
درست مثل همین روزها
+
نوشته شده در شنبه نوزدهم شهریور 1390 0:10 توسط مریم
|
تموم شهر خوابیدن
من
از فکر تو بیدارم
یه روز میفهمی از چشمهام
چه احساسی بتو
دارم ...
+
نوشته شده در پنجشنبه بیستم مرداد 1390 0:39 توسط مریم
|
نمی خواهم برگردی
این را به همه گفته ام
حتی به تو
به خودم
اما
نمی دانم
.........چرا هنوز
برای آمدنت فال می گیرم!
چرا
هنوز
پشت هزاران ترانه خاموش به انتظارت نشسته ام!
تا تو را آرزو کنم!
اما
هنوز نمی خواهم برگردی
می دانی که دروغ نمی گویم
اگر هنوز تو را آرزو می
کنم
برای بی آرزو نبودن است
و شاید هم
آرزویی زیباتر از تو سراغ
ندارم!
اما هنوز هم نمی خواهم برگردی
+
نوشته شده در پنجشنبه بیستم مرداد 1390 0:31 توسط مریم
|
خوشبختیت آرزومه ...
حتی با من نباشی ..
حتی از خاطره هامون جداشی .........
+
نوشته شده در پنجشنبه بیستم مرداد 1390 0:29 توسط مریم
|
ديگر دلم براي هيچكس تنگ
نمي شود
حتي خودم
...
عادت مان دادند كه نبايد
دلتنگ شد
نبايد عاشق شد - نبايد
دوست داشت
فقط زير چشمي نگاه كن
!
اه و حسرت ها يت را در
سينه نهان كن
و چشمان بارانيت را
زير چتر رويا ها يت بگير
!
بگو دلم ديگر براي هيچكس
تنگ نمي شود
حتي خودم !
+
نوشته شده در پنجشنبه بیستم مرداد 1390 0:21 توسط مریم
|
انسانها تنهائیت را پر
نمیکنند.
فقط خلوتت را میشکنند
هرچه انسانهای اطرافت بیشتر باشند خلوتت
اشفته تر
و
تنهائیت تنهاتر میشود
+
نوشته شده در پنجشنبه بیستم مرداد 1390 0:15 توسط مریم
|
زمن بگذر که من افسانه
بودم شرابه تلخ در میخانه بودم مرادر دست غم بگذار و برگرد که من با زندگی بیگانه
بودم.
+
نوشته شده در پنجشنبه بیستم مرداد 1390 0:12 توسط مریم
|
پیراهن نگاه مرا مکش از پشت ....
که بر میگردم...
و بیخیال عزیزهای مصر و یعقوبهای چشم به
راه،
...
چنان به خود میفشارمت !
که هفتادو هفت سال تمام ...
باران ببارد و گندم درو کنیم ....
+
نوشته شده در چهارشنبه نوزدهم مرداد 1390 22:31 توسط مریم
|
این روزها پراز تناقض ام
پر از لحظه هایی که نیستم در زمان و
مکانی که بودنش در ابهام است و بس .
مبهوتم از ذکر ثانیه های که لبخندم در
آن یخ بسته است .
+
نوشته شده در جمعه چهاردهم مرداد 1390 11:8 توسط مریم
|